|
وفاي بي رياي تو بود
پنداشتي آتش عشقي كه در دلم افروختي، به نيستي خاموش مي شود؟ پنداشتي خرمن هستي ام را به باد فنا داده ام، كه به جرقه اي خاكستر كني؟
تنها در باران ... تنها در بیابان... تنها در دشت... تنها در جاده بی انتها... ــ نشسته ام ــ شاید که باور دوباره اش را بدست بیاورم! آیا مرگ به سراغم خواهد آمد؟ در کجا؟ زیر باران؟ آه ... هرگز مرگ برایم بهترین آزادی است آزادی را برایم به ارمغان می آورد مرگ اما هنوز فرا نرسیده راه زیادی در پیش دارم و هنوز اسیر خاک ... به امید روزی که ... مرگ را زیر باران جستجو کنم و برسم البته بارانی پاک و با خلوص تمام ... . |
|

